




کسی را عاشق خودتان نکنید
اگرعاشق کردید ، فرار نکنید
اگر فرار کردید ، بر نگردید
اگر برگشتید
نپرسید هنوز دوستتان دارد یا نه
شاید نمیداند چه جوابی بدهد
که باز فرار نکنید
|
هدا
کجایی دلبر شیرینم
قلب حمید
مث آتیش میسوزه و گرمای شباش حرارت محبتته
هدا
سخته کسی تموم زندگیت باشه
کنارت باشه
بهش هیچی نگی.
خیلی سخته طوری رفتار کنی که اون نفهمه که شبا واسش خواب نداری
حتی فکر کنه که اصلن دوسش نداری
وقتی کنارشی بی تفاوت باشی
وقتی از پیشش میری چشمات از غصه میخوان سفید بشن
گلوت از بغض میخواد بترکه ....
سخته .
دوستت دارم زیباترین .مهربانترین .
حسن باران اين است كه زميني ست......
ولي آسماني شده است و به امداد زمين مي آيد.....
حسن باران اين است كه مرا ميبرد از خويش به عشق و مرا بر ميگرداند از عشق به خويش........
شعر ميخواند در گوش من آرام آرام ........
هيچ ميداني اين قطره كه بر گونه ي زيباي تو ريخت از كجا آمده بود......؟
از كدام اقيانوس........؟
از كجاي عالم......؟
و چه راهي پيموده ست در هوای ابری.......؟
هيچ ميداني اين قطره كه بر گوشه ي لبخند تو ريخت آه و اندوه كدامين ماهي ست كه به تور صیاد افتادست.........؟
می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را
می جویمت چنانکه لب تشنه آب را
محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را
بی تابم آنچنانکه درختان برای باد
با کودکان خفته به گهواره تاب را
بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل
یا آنچنانکه بال پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی ، می آفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را
توی اتاق تاریکم به شکم دراز کشیدم ... پاهاموبردم بالاوتکون میدم . تمام حواسمو متمرکز بارونو صداشه ...
پرده رو کنار میزنم ، یه نور کم رنگ می افته روی دفترم ... صدای بارون صدای توء ... توکه تموم ارامش منی ...
بارون که میاد نبودت پررنگتر میشه ... تو ... بارونی منی... !
+بارون تند شده... از اون بارون خوشگلاست ... !
+منتظرتم ... دیر کردی
چیزهای کوچک، مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه ی قبل از رها کردن دست، با نوک انگشتهاش به دستهایت یک فشار کوچک میدهد… چیزی شبیه یک بوسه مثلا.
راننده تاکسیای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند میگوید: روز خوبی داشته باشی دخترم.
|
آدمهایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی، دستپاچه رو برنمیگردانند، لبخند میزنند و هنوز نگاهت میکنند. آدمهایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی مترو هست، بهشان جا میدهند، گاهی بغلشان میکنند. آنهایی که هر دستی جلویشان دراز شد به تراکت دادن، دست را رد نمیکنند. هر چه باشد با لبخند میگیرند و یادشان نمیرود همیشه چند متر جلوتر سطلی هست، سطل هم نبود کاغذ را میشود تا کرد و گذاشت توی کیف. دوستهایی که بدون مناسبت کادو می خرند، مثلا میگویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود… یا گاهی دفتریادداشتی، نشان کتابی، پیکسلی… |
آدمهایی که از سر چهارراه نرگس نوبرانه میخرند و با گل میروند خانه.
آدمهایی که حواسشان به گربه ها هست، به پرنده ها هست.
آدمهایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را به لبخند تعارف میکنند که غریبگی نکنی.
آدمهایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس میزنند و روی جدول لی لی میکنند.
همین آدمها وچیزهای کوچکند که دنیا را جای بهتری میکنند برای زندگی کردن


من میدانم عطش دیدن توست
من وجودم ز عطش سوخته است
دلتنگتم نفس.
خیلی.......